قهرمان ميرزا عين السلطنه

915

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

ديده مىشود كه قباى زرد و گلىتر كرده‌اند . سال به سال بدتر خواهد شد . لباس الوان بچه‌ها و مشديها در كوچه و خيابان تماشاى خوبى داشت . امسال به كلى به عكس است . رسم شمشير بستن و مراسم سلام همشيره‌ها جمع شده بودند . از لقب من و تولوى خان خوشحال بودند . يك نفر درب خانه فرستادم معلوم شد سلام هست . ناهار خورده در ركاب حضرت و الا رفتم . امروز هم رسم است كه شمشير بايد گرفت . امتياز اين هم به همان اولاد عباس ميرزا نايب - السلطنهء مبرور مرحمت شده است . اولاد خاقان خلد آشيان اين امتياز را ندارند . از عهد شاه مبرور محمد شاه غازى برقرار شده . شمشير امروز زيادتر بود . افخم الدوله لباده داشت و به اين جهت نگرفت . آقاى عماد السلطنه تشريف نياورده بودند . تاج الدين ميرزا هم نبود . سلام در تخت مرمر بود . جمعا نشستيم . حضرت و الا ملك‌آرا ، بعد حضرت و الا عز الدوله ، شعاع الدوله هم نشست ، محمد ميرزا زيردست او . احتشام الملك آمد پشت‌سر محمد ميرزا نشست . جوان است بىپدر بزرگ شده . پول هم خيلى دارد . شناسائى هم در حق مردم ندارد . كسى هم نيست به او مشفقانه حالى كند . خواست كارى كند در وقت بلند شدن بلكه خودى آنجا جا كند . محمد ميرزا پشت‌سر خود را نگاه كرده يك مرتبه بلند شد و چشمها قرمز شده ، دماغ تير كشيده ، تخم چشم به دوران افتاده گفت دو صفه سه صفه كه نمىشود نشست ! ملك‌آرا فرمودند ديوانگى نكن ، ساكت شو . صدا را بلندتر كرده [ گفت ] « اشارپ » و لباسم ضايع شد ، من هم زيردست او نخواهم نشست ! شعاع الدوله بنا كرد از جانب احتشام الملك عذرخواهى كردن با آن بيان و زبانى كه دارد ، و حقيقت نطاق غريبى است . محمد ميرزا بلند شد رفت در شاه‌نشين . بعد من به احتشام الملك گفتم شما چرا بىجهت اسباب گفتگو فراهم مىآوريد . آخر نه سن شما مقتضى اين كار است و نه شأن شما . گفت و الله نمىدانم به من حالى كنيد . گفتم از يك نفر مثل من سؤال كن و بپرس جاى من كجاست تا درست بگويم و از اشتباه بيرون بيائى . شعاع الدوله هم گفت درست مىگويند . آخر قاعده و قانونى است . بارى با نزديك آمدن شاه حضرت و الا آن سمت تخت رفتند . شعاع الدوله هم رفت . من رفتم محمد ميرزا را آوردم زير دست حضرت و الا ملك‌آرا ايستاد . بعد من ، بعد احتشام الملك و جلال السلطنه . رسم است روز عيد هم از يك طرف كه اهل نظام ايستاده منشى الممالك و از طرف ديگر كه اهل قلم و قاجاريه صف كشيده‌اند ناظر عيدى مىدهد . سابقا زياد مىدادند ليكن حالا از همان كيسه‌ها چند دانه مىدهند . مجد الدوله به قاجار مىداد . خواست برگردد يك‌مرتبه آنها كه نگرفته بودند هجوم آورده گرد مجد الدوله جمع شدند . شاه اين را كه ديد زود برخاست . ما همه از دنبال رفتيم . طاوس و تملق‌گويى دو دانه طاوس تازه به باغ آورده‌اند نر . فورا چترى زده ايستاد . شاه تماشا مىكرد . ديگر براى اين چتر زدن طاوس چيزها گفتند . حاجى آقا مىگفت از جانب خدا قبلهء عالم را تبريك